|
|
|
|
|
امروز جمعه ست ساعت ۱۲:۳۰ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 12:31 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
هي سلام آره داشتم مي گفتم ، برق رفت ، من و مي گي همينطور سرجام نشسته بودم و فقط به اين اتفاق جالب و به موقع مي خنديدم ، اما دوستاي ديگم با اينكه كلي درس خونده بودن ، جيغشون رفت به آسمون هفتم و گريه و شيون و زاري كه ما فردا امتحان داريم ، طوري كه صداشون به طبقه بالا و خونه صابخونه هم رسيده بود (راستي يادم رفت بگم ما دوران دانشجويي خونه داشتيم) ، از فرط اين داد و هورا خانوم صابخونه و پسرش دوان دوان اومدن پايين و جلوي چشماي من نازل شدن ، (فكر بد نكنين پسر صابخونمون متاهل بود و يه شهر ديگه هم زندگي مي كردن اون چند روز رو هم براي مسافرت اومده بودن خونه مامانشينا) ، آره ، ديگه بيچاره پسره هر كاري كه از دستش بر ميومد كوتاهي نكرد و از بس كه بالا و پايين پريد فك كنم اساسي فشارش افتاد ، اما فايده نكرد كه نكرد برق همه محله قطع شده بود ، حالا جهنم خودمون پگاه و سحرم اونشب اومده بودن خونه ما كه مثلا دست جمعي درس بخونيم ، پگاه از اون بچه خر خوناي مشتي بود و از اوناي كه از استرس آدم و درسته مي كشن ، آخر همه حرفا و آخر اينكه هيچ تلاشي نتيجه نداد ، پگاه تعارف خونه خودش و زد ، البته از سر ناچاري اين پيشنهاد و داد چون صابخونه خيلي جالبي نداشت ، حالا فك كن 12 نصف شب يه گروهان دخترم بندازه دنبال خوش كه چي مي خوايم درس بخونيم ، ولي چاره اي نبود ، تلفن و برداشت و واسه صابخونش زنگ زد و قضيه رو از سير تا پياز گفت اونا هم قبول كردن كه اشكالي نداره بياين ، بعد از هماهنگي هاي لازم يه آژانس خبر كرديم و چون پگاه يه نفري زندگي مي كرد و بالش و پتو به اندازه كافي نداشت هر كي به اندازه ي كه مي تونست بالش و پتو و خوراكي و اينا برداشت بعلاوه اينكه همه و از جمله خودم متكاهامون و بغل كرده بوديم چون من يكي بدون متكاي خودم خوابم نمي بره ، توي داد و هوار و جيغ و فرياد و يكي بدو اين طرف يكي بدو انطرف بوديم كه صداي بوق ماشين آژانسيه بلند شد ، ديگه سعي كرديم از بقيه مايحتاجمون دل بكنيم و راه بيوفتيم ، و همه با بار و بنه رفتيم دم در، آقا آژانسيه از ديدن اون صحنه فجيع اونم در اون موقع شب چشماش گرد شده بود و همونطور كه خيره خيره نگامون مي كرد صندوق عقب و باز كرد و ما تا تونستيم توش وسيله ريختيم ، بعد اومديم بشينيم كه چي؟ تازه يادمون افتاد ما 7 نفريم (پگاه ، سحر، نازگل ، عطيه، مهشيد ، سميرا و من) ، بعد از كمي تفكر و به هم نگاه كردن و بعدتر از همه نگاههاي متحير راننده تصميم گرفتيم كه به هر زوري هم كه شده 7 تايي مون و جا كنيم ، اخرشم همين كار و كرديم و 5 نفر صندلي عقب و 2 نفرم جلو حالا خودتون ديگه تصور كنين چه صحنه اي مي شه ، اونم با كلي وسيله از قبيل بالش كه توي صندوق جا نشده بود و توي ماشين روي سر و كلمون فرود اومده بود و زيرشون دفن شده بوديم و در شرف خفگي ، خلاصه به هر بدبختي كه بود با گذشتن از چند تا خيابون و كوچه و پس كوچه به مقصد رسيديم ، اول از همه پگاه بايد مي رفت و رسيدنمون و اطلاع مي داد ، اما حالا پگاه كجا بود خدا مي دونه ، يكي يكي وسايل و كنار مي زديم تا سوژه مورد نظر و پيدا كنيم و در آخر پگاه رو در زير خرواري از وسايل كه مدفونش كرده بودن و داشت خفه مي شد به هر زحمتي كه بود كشيديم بيرون ، پگاه كه نجات پيدا كرد رفت و زنگ زد و وقوع زلزله رو خبر داد و اومد كمك كرد كه بقيه هم بيرون بيان ، هر كي نجات پيدا مي كرد به نفر بعدي كمك مي داد كه بياد بيرون ، حالا يه ساعت بعد از نجات پيدا كردن خودمون وسايل و از ماشين پياده كرديم ، و اينكه واسه يه شب اين همه وسيله چي بود ، الله و اعلم ، هيشكي نامردي نكرده بود، همه سرويس رختخوابشون و وارداشته بودن آورده بودن ، القصه بعد يه اسباب كشي اومديم داخل خونه ، خونه پگاه طوري بود كه اول بايد از حياط رد مي شدي (عبور مشترك با صابخونه محترم) بعد يه راهرو بود كه زير راه پله واقع شده بود ، بعدشم يه در كه وارد يه حال مي شديم ، سمت راست حال يه اتاق 6و7 متري بود و سمت چپ در حال ، حموم و انتهاي حال يه آشپزخونه كوچولو ختم مي شد ، از حالم كه رد مي شدي يه اتاق 16و17 متري بود ، خونش خيلي بزرگ نيود و جالب اينجا بود كه چون پگاه يه نفر بود و هيچ وقت فكر يه همچين شبي و حادثه اي به ذهنش خطور نكرده بود ، فقط اون اتاق 16و17 متري رو گرم نگه داشته بود ، و بقيه خونه يخچال بود ، آخه فصل زمستون بود و كليم برف اومده بود ، و حالا 7 تا دختر وراج چطوري مي خوان توي يه اتاق 16و17 متري با هم سر كنن و واسه امتحان فردا درس بخونن كمپلت بماند ، داخل كه شديم هر كي كتاب و جزوه خودش و برداشت و رفتيم تو اتاق مورد نظر و هر كسي گوشه اي رو براي خودش در نظر گرفت ، نازگل هم از فرصت استفاده كرد و با شعار اينكه نبايد اين شب زيبا هيچ وقت از يادمون بره و خاطرش تا ابد بايد بمونه فلشش رو در آورد و شروع كرد به مصاحبه كردن و يكي يكي ازمون در مورد اون شب سوال مي كرد و صدامون ضبط، بچه ها هم كه تا اون موقع از فرت خستگي و استرس ناي حرف زدن نداشتن با اين كار نازگل شروع كردن بخنديدن و مسخره بازي در آوردن و باز گويي كل ماجرا و تقليد هم ديگر رو در آوردن كه تو وقتي برق رفته بود اينطوري شده بودي و نمي دونم مهدي پسر صابخونه چطوري سراسيمه اومده بود پايين ، صابخونه چي گفته بود و كي عوضي حرف زده بود ، چطوري سوار ماشين شديم و بار و بنه و اينا رو چطور جا داديم و قيافه راننده آژانسه چه شكلي شده بود و پگاه رو چطوري از زير اون همه وسيله پيدا كرديم و......... و از هر چيز و مكالمه عادي كه داشتيم كلي جوك در آورديم و كلي خنديديم ، ساعت تقريبا 2و3 نصف شب بود كه بالاخره با مراعات حال صابخونه و مراعات حال پگاه كه فك مي كرديم فردا اون رو هم با خودمون پرت مي كنن بيرون ، تصميم گرفتيم ساكت بشيم ، من كه به استرس گفته بودم زكي ، آروم آروم جزومو آوردم و شروع كردم به خوندن ، بچه ها به هم قول داده بودن تا 8 صب درس بخونن و ديگه حرف نزنن ، اما 5 دقيقه از عهدمون نگذشته بود كه دوباره حرف زدنا شروع شد و بعد نيم ساعت همه غير من خر و پفشون به هوا رفت ، حالا من مونده بودم با 50 صفحه سخت نخونده و 2و3 ساعت وقت ، ديدم اگه بين اينا بشينم تا دو ديقيه ديگه پادشاه هفتم و خواب مي بينم واسه همين كافشن و پتو و بالشتمو ورداشتمو رفتم وسط حال نشستم ، از شانس خوب من اونشب هم خيلي خيلي سرد بود ، برف زيادي اومده بود و حال خونه هم خيلي شده بود ، اما ديگه كاري نمي شود كرد ، پتومو دولا كردم وكافشنم و پوشيدمو رفتم وسط پتو نشستم و با دستم پتو رو تا بالاي سرم كشيدم و شرو كردم به خوندن ، و مث مته خوندم ، طوري كه تا ساعت 5 ، 26و27 صفحه رو خوندم (البته من چون تو هنرستان هم زبان فني خونده بودم و زبان انگليسيم هم كم تا نسبتي خوبه تونستم تو 2 ساعت حدود 30 صفحه بخونم وگرنه هر كي به جاي من بود 5 صفحه هم نخونده بود )،و صدالبته لازم به ذكره كه من خيلي بي دقت و سر سريم خونده بودم چون مي دونستم اگه بخوام بادقت و موشكافانه بخونم تا 10 روز ديگه هم تموم نمي شه ، ساعت 5و5 ديقه كه شد از فرط خواب داشتم مي مردم و با وجود اينكه هنوز نصف جزوه به اون سختي رو خونده بودم ، خواب و مث هميشه ترجيح دادم و مث هميشه گفتم هر چه باداباد و گرفتم خوابيدم ، اوج خواب بودم كه نازگل صدام زد و يكي يكي بچه ها رو بيدار كرد كه بياين صبحونه حاضره ، طفلكي زودتر از همه بيدار شده بود و صبحانه رو اماده كرده بود ، منم با چشم خواب آلود رفتم يه آبي به صورتم زدم و رفتم سر سفره همه سر سفره بودن چند لقمه اي خورديم و پا شديم براي آماده شدن حالا ساعت حدود 10 دقيقه به 8 بود و ما ساعت 8 امتحان داشتيم ، راهم كه طولاني ، براي آماده شدنم كه يه فيلمي داشتيم يكي مقنعش نبود يكي كيف آرايشش گم شده بود ، يكي آينه كم آورده بود نمي تونست موهاش و درست كنه و................ انگار نه انگار كه ما امتحان داريم ، وسط اين ماجرا هم به هر آژانسي تلفن مي زديم ماشين نداشت ، ديگه حسابي داشت ديرمون مي شد كه پگاه زنگ زد آقاي صابخونشون كه اژانس داشت و گفت : ما خيلي ديرمون شده ، يه ماشين واسه ما بفرستين و كلي خواهش و اينا ، چند ديقه بعد ماشين اومد ، ايندفعه 6 نفر بوديم چون سحر يه امتحان ديگه داشت و ساعت امتحانش 10 بود ، اون روز بخاطر اينكه برف زيادي اومده بود ، سرعت ماشين هم خيلي كم شده بود و نمي تونست سريع بره و بجز من كه مث هميشه ريلكس بودم ، بچه ها داشتن از دلهره مي مردن ، بعد از يه 10و15 ديقه اي به دانشگاه رسيديم ، جلسه شرو شده بود ولي هنوز رسميت نداشت ، با عجله هر كي شماره صندلي خودشو نگاه كرد و پريديم تو سالن ، و هر كي يه طرفي رفت ، من وقتي به صندليم رسيدم و بعد از اينكه جا گير شدم ، دور و ور خودمو نگاه كردم ببينم كسي هست كه بتونم باهاش تقلب كنم يا نه ، كه ديدم زرشك ، اوناي كه دور و ورم بودن و مي شناختمشون اوضاشون از من خيلي بدتر بود ، تازه اونا با عجز و لابه از من مي خواستن واسشون تقلب بگم ، خلاصه آخرين اميدم هم نااميد شد و به خودم گفتم بي خيال يه كم فك مي كنم و از چيزاي هم كه قبلا بلد بودم كمك مي گيرم و جواب مي دم ، در ضمن من كه 30 صفحه از جزوه رو هم خوندم ، تازه بي خيال هر چي شد شد ،(اين هر چي شد ، شد در هر زمينه اي كه تا حالا فعاليت كردم شعار هميشگيم بوده و هميشه هم گل اسفناج سرم مي گيره) ، آره ورقه ها رو دادن ، 4 صفحه سوال بود ، منم بي خيال دنيا شروع كردم به جواب دادن و هر چي رو كه بلد بودم كوتاهي نكردم و تا آخر سوالا سرم و از روي ورقه ور نداشتم ، بعد از اينكه همه سوالا تموم شد بدون اينكه يه بار ديگه به سوالا نگاه كنم وسايلمو جم كردم و رفتم طرف در ، ورقه رو تحويل دادم و اومدم بيرون ، دقيقا نمي دونستم چيكار كردم ، يعني خوب نوشتم يا بد ، ولي يكي از عادتهاي هميشگيم اينه كه از جلسه كه ميام بيرون ديگه اصن به اون امتحان فك نمي كنم واسه همين هميشه بعد امتحان كلي مي خندم و شارژم و همه فك مي كنن كه خبريه و من كلي خوب امتحان دادم، بعد از امتحان رفتم بوفه و يه چيزي خوردم و منتظر بقيه شدم ، بقيه تقريبا تا اخر جلسه نشستن و بعد از اينكه همه بيرون اومدن ، به جز من و مهشيد همه رفتن خونه ، ولي ما توي دانشگاه مونديم ، چون من يكي اصلا حوصله خونه و اون ريختو پاشو نداشتم ، در ضمن هوا اون روز خيلي عالي بود و حيفمون اومد بريم خونه ، بچه ها هم گفتن كه اگه مي خواين تو دانشگاه بمونيد و خسته نيستيد و خوابتون نمياد ، پس تا موقع دادن ژتونا وايسين كه هيچي نهار نداريم ، من يه نگاه به ساعتم كردم ديدم اه ساعت هنوز 9:30 و نهار رو ساعت 11:30 مي دن ، اگه مي خواستيم بريم خونه يا جاي ديگه و بر گرديم كه هم راه دور مي شد ، هم خسته مي شديم و هم كار سختي بود ، واسه همين به مهشيد گفتم ، آماده شو واسه 2 ساعت علافي ، دو ساعت از اين ساختمون رفتيم اون ساختمون ، از اين يكي رفتيم اون يكي ، من رو هم كه همه به شلوغي و شري مي شناختن و اين كاراي منم بسيار بسيار براي همه عادي بود، خلاصه بعد از دو ساعت علافي ژتونا رو گرفتيم و رفتيم خونه و بعد هم ،از شدت خواب غشششششششششششششششششش كرديم. روزها گذشت و گذشت تا اون روز كه نمره زبان فني وفايي رو اعلام كردن ، نمره ها رو به شيشه پنجره يكي از كلاسا زده بودن، وقتي به پشت پنجره مذكور رسيدم و چشمم به نمرم افتاد از فرط خوشحالي نمي دونستم بايد چيكار كنم ، اونچه كه مي ديدم غير قابل تصور بود باورم نمي شد جلوي اسمم نوشته شده بود 18 تمام. پي نوشت: چون مهمون داشتيم اين پست و با عجله نوشتم و انطوري كه خودم خواستم در نيومد ، ديشبم تا نصف شب با مهمونا شهربازي بوديم جاي همه دوستام خالي بود |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 18:0 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
When we sigh about our problems ,They grow D_O_U_B_L_E. But when we laugh about them. . . they become BuBBles ! Have a bubbly life ! هيچوقت شيريني كلاس استاد وفايي رو يادم نمي ره ، استاد زبان فني بود ، يه مرد جوون قد بلند شوخ و خوشرو كه هميشه مي خنديد و حتي تيكه انداختناشم شيرين بود ، و طبق معمول و مث هميشه و بر حسب عادت تنها كسي كه حريف زبونش مي شد من بودم ، هميشه هم مي گفت من جواب اين زبون تو رو توي ورقه امتحانيت مي دم ، البته با مزاح و شوخي ، يادمه روز انتخاب واحد با جميع دوستان دور هم جم شده بوديم كه مث هم واحد برداريم خلاصه كلي درس انتخاب كرديم و استاداشم معين تا رسيديم به زبان فني كه 2 تا استاد واسش گذاشته بودن هاشمي و وفايي ، هاشمي از اون استاداي لارج ولي تا دلتون بخواد اذيت كن بود همه از خودش ، كلاسش و امتحاناي مرد افكنش مي ترسيدن ، بنابراين به طور مصصمم و جدي حتي فكر وحشت آور هاشمي رو هم دور انداختيم ، فقط موند وفايي تا حالا از بچه ها و دوستاي هم رشته اي من هيچكي نديده بودش و هيچ شناختي هم كه ازش نداشتيم ، از همه مهمتر و از همه بدتر اينكه فك مي كرديم خانومه ، آخه از سوسابقه استاداي خانوم در نمره دادن و حالگيري اطلاع كافي و بافي داشتيم ، خلاصه فك كنم تازه اومده بود اونجا چون بچه هاي رشته هاي ديگه هم نمي شناختنش ، انروز من خودم و كشتم و داغون كردم و كلي داد و هوار كه من با خانوم درس ور نمي دارم فردا بيچارم مي كنه ، آخرش يكي از دوستام گف:خب برو با هاشمي بگير، واي حتي از فكر كلاساي هاشمي هم وحشت مي كردم چه برسه به اينكه باهاش درس وردارم ، خلاصه طبق معمول و الله بختكي دل و زديم به دريا و همه با هم كلاس وفايي رو ورداشتيم ولي همه ته دلمون ترس اينكه يه استاد بي جنبه حال گير باشه رو داشتيم ، آخرش گفتيم جهنم نهايتا تو حذف و اضافه عوضش مي كنيم ، البته حذف و اضافه مشكلات خودشو داشت چون اگه اين دو كلاس ظرفيتشون تكميل مي شد فقط بايد حذف مي كرديم ، گذروندن اين واحد هم طبق پيش بيني ها و برنامه ريزي هاي ما توي اون ترم ضروري بود. القصه يكشنبه كه شد همه شال و كلاه كرديم به سمت دانشگاه (كلاسش روز يكشنبه ساعت 8 صب بود )، مث هميشه دير رسيده بوديم و هيچكس دلش و نداشت كه با نيم ساعت تاخير بره داخل ، اما از اونجاي كه من به سنگ پاي قزوين گفتم زكي ، در زدم و با ديدن چهره يه آقا محكم در و بستم ، گفتم بچه ها مطمئن هستين كه شماره كلاس درسته گفتن آره ، يه بار ديگه در زدم ، گفتم ببخشيد كلاس زبان فني استاد وفايه؟در حالي كه مي خنديد و نيشش تا بناگوش باز بود گفت آره،شك دارين؟احساس مي كردم با اون چهره خندانش داره مسخرم مي كنه ،اما وقتي مطمئن شدم و چند تا از پسراي هم كلاسي رو كه مي دونستم اهل ريسك و اينا نيستن ديدم كه نشستن مطمئن شدم خودشه، و در حالي كه از فرط خوشحالي داشتم پس ميفتادم به گروهان پشت سرم دستور پيشروي دادم ، وقتي اونروز كلاس تموم شد همه احساس خوبي داشتيم چون وفايي واقعا معركه بود ، از اون به بعد جلسه هاي بعدي هميشه مي رفتم صندلي اول روبروش مي نشستم و تا آخر كلاس با هم كل كل مي كرديم(البته معمولا تا ته كلاس نمي موندم و بعد از اينكه كل كل خودم و با استاد مي كردم، از خوش روي اون و پر رويي خودم استفاده مي كردم و مي زدم بيرون ، اصنم متوجه نبودم سر كلاسش چي درس مي ده و اصن درسش چيه ، فقط مي دونستم زبان فنيه ، جزوشو هم بچه ها واسم گرفته بودن) ، گاهي كلاس فقط واسه من و اون بود ، يه روزم خاطره همين كه فك مي كرديم خانومه رو براش تعريف كردم ، واي ، هم خندش گرفته بود و هم عصباني بود خلاصه هر جوري بود به خنده و شوخي گذروندش بعد به من گف حسابت و مي رسم ورقت كه دستم ميوفته . آآآآآآآآآآما ، آخر ترم شد و رفتيم فرجه با اجازتون با اينكه اون ترم درسام خيلي سخ بود، اما هيچي درس نخوندم و همه فرجه رو به ولگردي و مسخره بازي گذروندم و همه چي موند واسه شب زيبا و به ياد موندني امتحان ، شب امتحان زبان فني ، حدوداي ساعت 10 شب يادم افتاد كه اِه من فردا ساعت 8 صب امتحان دارم ، حالا رفقام از بس كه خونده بودن ديگه از ريخت جزوهه حالشون بهم مي خورد ، رفتم دفتر و دستكم و آوردم يه نگاه به جزوه انداختم ، واي وحشتناك بود و با توجه به اينكه من نصف بيشتر كلاس ها رو دو دره مي كردم و ميومدم بيرون و مي رفتم بوفه و خوش گذروني ، ديگه با ديدن جزوه وحشتم چند برابر شد ، يه جزوه 50 صفحه اي با فونت 10 بدون فاصله و حتي يه خط اضافي ، خدايش آدم و ياد زندان اوين مي نداخت ، از سر ناچاري آخرش يه كم حواسم و متمركز كردم و شروع كردم بخوندنش خطاي اول بودم كه چي ؟ برق رفت ........... خب چون اين پست طولاني شد بقيه ش و تو پست بعدي مي گم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:21 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
يه سلام متفاوت به همه دوستاي گلم همونطور كه مي بينيد وبلاگمو عوض كردم ، البته خواستگي نبود، داشتم توي قسمت تنظيمات رژه مي رفتم كه يهو نمي دونم چيكار كردم كه نام كاربريم عوض شد و ديگه امكان رفتن تو قسمت مديريت و نداشتم ، هر چيم تلاش كردم نشد كه نشد، حيف شد خيليم حيف شد ولي ديگه كاريه كه شده ، حالا خيليم مهم نيست ، جوون مرگش نباشه. البته من بايد حال بعضيا رو سر جاشون بيارم كه به من مي گن دروغگو ولي خودشون اپ يه هفته پيش و امروز مي زارن، سعيد اصن به خودت نگيري ها.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 21:22 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه كلي حرف براي گفتن و نوشتن دارم اما نمي دونم چرا تا شروع مي كنم كه بنويسم تموم جملات از ذهنم مي پره انگار يه عقده عميق و چند ساله تو قلبمه كه بايد آروم آروم باز شه ، اما تنها چيزي كه هميشه همراه نوشته هامه خونابه هايه كه راهشون و براي گريز به بيرون پيدا كردن و تن تن از چشمام بيرون مي ريزن ، گاهي كه فك مي كنم تا خرخره خودم و مديون محبت هاي خدا مي دونم و گاهي غر مي زنم كه خدا من و اصلا به حساب هم نمي ياره ، من گم شدم ساده ساده و از روبرو شدن با خود پيدا شدم ترس دارم ولي اين شرايط هم قابل تحمل نيست ، گاهي انقد خوره خودكشي به جونم ميوفته كه همه چي رو فراموش مي كنم تا مقدماتش و فراهم كنم ولي تا به فكر اون دنيا ميوفتم باز دست و پامو جم مي كنم كه اي بيچاره اونجا كه حلوا خيرات نمي كنن نشنيدي آدم بي كس همه جا غريبه؟! دريا را فراموش كن دهان باز كني قلاب ها به صلابه ات مي كشند هي ماهي جان دريا را فراموش كن روزي حسرت همين رودخانه به دلت مي ماند. كريم رجب زاده ساعتها و روزها و ماه ها منتظر مي ماندم تا خبري از راه دوري برسد و چقدر خوشحالم مي كرد ، و امروز در عمق خوشي خبر تمام شدن حضورم را دادند . پ.ن: ديگه واقعا به يه آدم مرده بيشتر شبيهم تا يه آدم زنده. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:56 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته خيلي زياد چه بده آدم معلق باشه يا به هر دري بزنه شيشه از آب در بياد، دلم گرفته. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:45 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
يه نقطه كه همش دورش مي گرديم و آخرش هم جز يه گردش ۳۶۰ درجه اي و برگشتن به نقطه اول و خستگي راه چيزي نصيبمون نمي شه . ......وسط يه عالمه قانون كذايي گير كرديم كه فقط از انسانيت و حقوق زن حرف مي زنه ولي هيچكدومش و عمل نمي كنه جز نگاه هاي گستاخانه و بي شرمانه اي كه به طرفت حمله ور مي شه و بهت طمع داره و در صورت خيلي خوبش بهت ترحم مي شه ، چقد زن شعار قشنگيه براي پيشبردن سياست هاي مردان. ......قلبم داره مي تركه از اين همه جا زدن و سر خط موندن. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:43 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهاي سختي را پشت سر مي گذارم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:5 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
ارداه مهمترين عامليه كه آدم و به سعادت مي رسونه بزرگ مي كنه و به بالاترين نقطه مي كشونه. 1 ماه ديگه تا كنكور وقت هست و من حتي يه كتاب هم نخريدم ، بي خيال بي خيال. همه چيم ايده آله حتي غر زدنم ، هوشم و فهمم ، ولي اراده تعطيله، خودمم قبول دارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 23:44 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
به يك مهموني اشرافي دعوت شديم ، ني ني گريه كرد ، خندق پر شد و شب زير نور فانوس آسمون و با ستاره ها سر. ديروز گذشت از كنار من و در خلوت ، اتاق رنگ شد ، دوست آمد و من معلم شدم ، دانشجو درس خواند ، ني ني آمد ، اشتراك گرفته شد . امروز سند به نام شد ، دوست آمد گپي و ساعاتي خوش ، ريشه خبر كرد و خداحافظي ، دلم گرفت ، قلبم بدرد آمد ، چه بي احتياط حملش كرد ، ترك خورد و شايد شكست، دانشجو رفت . هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت . و من مرتب با خود تكرار كردم: گوهر خود را مزن بر سنگ هر نالایقی صبر كن گوهر شناس قابلی پيدا شود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 21:44 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
ديروز كارت تمام شد ، مهمان آمد ، ني ني گريه كرد ، مهماني رفتند ، دلم گرفت ، آرام و بي صدا خالي شدم ، خالي خالي كه نه . اولين آف ريشه جك شد برايش ومن قرار گذاشتم با آشنا ، حرف زديم وگيج شد منم گيج شدم ، من من نبودم يا او آن. ........... دل كه هوس آسمان آبي مي كند تمام وجودم در پايش مي افتد قلب فشرده مي شود ، مي شكند و ريز ريزش اشك مي شود، چقدر آدم بودن و ماندن سختست حتي اگر يك صبح بهاري بيدار شوي و تمامي دنيا بنظرت جالب بيايد، حتي اگر ساعت 7:30 صبح شروع به پختن ماكاروني بكني و قبل از ساعت 9 دو بشقاب پر بخوري ، يا كارتونهاي مختلف ببيني و از ديدن شرك لبخند بزني و قند تو دلت آب شود ، و چندين فيلم ديگر باشد كه تو هنوز نديده باشيشان يا داستانهاي عاشقانه اي كه زير چشمي هم ردشان نكرده اي ؟ با يك اتاق در باز ، چه ماشيني دلت مي خواهد ؟ رنگش چه جور باشد؟مدلش چه؟متاليك بهتره ست يا ...... خانه چي؟كجا بهتر است؟چند متر باشد؟استخر و جكوزي دار؟طبقه باشد يا واحد؟......... مسافرت چه؟ كجا ميل داري بروي؟اروپا ، افريقا؟آمريكا ، استراليا؟همين آسيايي خودمون به نظرت چه طور است؟ اصلا همين ايران خودمان، جاهاي ديدني زياد دارد ها .... خفه شوم ؟چشم. .......... اندازه قبرها چقدر است؟ بليط پرواز تا آسمان چند؟ ......... مث خر تو گل گير كردم ، تعبير واقعيش اينه ولي به شكلهاي مختلف ، پشت سر شب و سياهي ، روبروم ديوارهاي آجري سياه ، مسببشم خودمم ، اينجا كه ديگه با خودم رودربايسي كه ندارم لجالت هم كه نمي كشم ، خدا هم كه از خودمونه ، زير و رومونم حفظه. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:2 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز پنج شنبه ست و اگه اشتباه نكنم 17/3/86 و الان ساعت 13:45 ، كارگرها داخل اتاق مشغول كارن ، قبل از اينكه من از خواب بيدار بشم اومده بودن و به همين دليل من بجز چند مورد از اتاق بيرون نرفتم و سعي كردم خودم و با چند تا داستاني كه دم دستم بود مشغول كنم ، يكيش در مورد يه جن مهربون بود ، آخ كه چقد آرزو داشتم منم يه دونه از اونا سر راهم قرار مي گرفت ، ما كه از آدميزاد هيچ خيري نديديم ، بهرحال هر جوري بود تا اين ساعت خودمو مشغول كردم ، كارت اينترنتم هم تموم شده حوصله بيرون رفتن و خريدن هم اصلا ندارم ، مامان هم كه سخت مشغول پذيراي از كارگراست تا ببينم كي دستش خالي مي شه تا بره بيرون و برام كارت بگيره ، راستش من بيرون رفتن وارتباط داشتن با دنياي حقيقي رو زياد دوست ندارم واسه ي اين بعد از دوران تحصيل و دانشگاه كنج خونه رو بهترين جا ديدم و با خيالات خودم دنيا رو به همون نحوي كه دوست دارم ساختم پر از آدمهاي كه دوستم دارن و جديدا هم يعني بعد از خوندن اين داستان به فكر اين افتادم كه يه جن هم به ليست مذكور اضافه كنم خوب تخيل بالا به همين دردا مي خوره ...، و شايد دليل اصلي كه توي اجتماعات زياد ظاهر نمي شم همينه ، امروز هم همونطور كه از نوشته هام مشهوده حالم خيلي خوبه ولي اصلا دوست ندارم توي خلوتم كسي رو راه بدم ، راستش واقعا به همه اوناي كه اسم من و دختر يخ گذاشتن حق مي دم ، آخه من حتي حوصله حرف زدن و كل كل كردن با مامانم رو هم ندارم ، خيلي عجيبه آدم توي اين سن اينطوري باشه؟! من كه در اين رابطه ها هيچي نمي دونم ، شايد پير شدم ، شايدم به قول دختر خالم افسردگي حاد گرفتم ، ..... فقط اين و مي دونم كه دل من هنوز به آدمايي كه اطرافم هستن يا ابراز علاقه مي كنن گرم نيست ، شكاك نيستم ولي حرفهاشون و نگاهاشون طعم و شيريني محبت رو نمي ده ، حداقل بعد از اين تجربه آخري اين و فهميدم و نمي خوام دوباره همه چي تكرار بشه ، اين وبلاگ رو هم بعد از چند تا وبلاگ فعال اين سالام ساختم كه فقط حرفهاي روزمرم رو توش بزنم راحت و با كمال اطمينان ، مي خوام سرنوشتم و اينجا و توي اين خاطرات سردرگم و مبهوت پيدا كنم ، يه مطلبي خوندم به نظرم خيلي جالب اومد و اون اينكه هر وقت كه آرزوي داشتي بنويسش تو يادت مي ره ولي خدا يادش نمي ره و شايد اون چيزي كه امروز داري آرزوي ديروزت بوده باشه ، حداقل نوشتن احساس امروز باعث مي شه تجربه ها چه تلخ و چه شيرين جلوت رژه برن و باعث بشن كه آينده رو يه جور ديگه ترسيم كني ، و خلوت مي تونه بهترين راه براي رسيدن به اونچه كه مي خواي باشه....... خب حالا از ديروز...... ديروز بعد از ظهر بعد از شنيدن صداي پيغامگير تلفن دويدم اومدم تو اتاق واي شماره دوست داشتني من بود همون كه فعلا و در حال حاضر تنها كساني هستن كه باهاشون رابطه عاطفي برقرار كردم اما تا رسيدم قطع شد گوشي رو برداشتم و من تماس گرفتم يه صداي دلخور از اونطرف خط گفت : چيه شماره ما رو مي بيني ور نمي داري ، منم كلي معذرت خواهي كردم و گفتم باور كنين اينطوري نبوده ولي اون زياد حرف نزد و زودي خداحافظي كرد. اين بغضي كه تو گلوش مونده بود تا اخر شب همراهم بود ساعت 22:40 دقيقه بود كه گوشي رو برداشتم و باهاش تماس گرفتم خيلي زنگ خورد ولي كسي گوشي رو بر نمي داشت تا بلاخره يه صداي خواب آلود جواب داد كلي شرمنده شدم و عذر خواهي كردم و كلي باهم حرف زديم و از دلش در آوردم ، خودم خوب مي دونم كه زبون ريزيم خيلي خوبه اما ، اما واقعا هيچ كس رو دوست ندارم ، نمي دونم چرا؟! انگار منتظر يه معجزه يا يه آدم فضاي هستم كه با همه فرق داشته باشه حتي عشقش و شايد دليلش اين باشه كه تا حالا ادم جالب دور و ورم نديدم و واسه اينه كه با هر بار خوندن يه رمان عاشقانه دلم مي خواد نقش اول قصه من بودم و چون همچين امكاني نيست و همچين آدمهاي دور و برم نيستن تا قصه رو روي اونا پياده كنم باز به تخيل خودم پناه مي برم و سعي مي كنم آرامش بگيرم . چند خط با خدا ...... خدايا خودت مي دوني من بيرون اومدن از اين تنهاي رو چه وقت دوست دارم ، خودت مي دوني چه آدمايي باعث مي شن من لحظاتم غرق شادي بشه ، خودت مي دوني كه خيلي ساده و بي ريام و هيچي برام فرق نمي كنه و محبت و عشق و از همه چي سوا مي بينم ، خودت مي دوني خيلي دلسوزم و همين باعث سواستفاده خيليها حتي دوستاي صميميم شد تا كاراشون رو گردن من بندازن و فك كنن من وظيفمه ، خودت مي دوني كه سعي كردم بسازم ولي خرابش كردن ، پس اون آدمي رو سر راهم قرار بده كه همه چي رو برام جبران كنه تا لذت تنهايم رو بهش بفروشم و خوشبختي رو احساس كنم ، خدايا مي دونم همين الانشم خيلي خوشبختم ولي خوشبختيم و برام تكميل كن ، از همه لحاظ. مث هميشه ممنونم خدا جون. ديروز بعد از اومدنش از اداره وقتي برام اون تعاريف رو كرد دلم مي خواست براش قصه جن رو بخونم اما اون هي به اسمس خوندنش ادامه داد و من اعصابم خيلي خرد شد و گرفتم خوابيدم و بعد از خواب هم يه شربت بيدمشك عالي زدم و سعي كردم بر اعصاب خودم مسلط باشم شب هم واسش قصه جن رو خوندم و اون تا آخر گوش داد ، آدم مغرور بد. امروز هم تا بعد از ظهر خوابيدم چون كار ديگه اي نداشتم انجام بدم كارت هم نداشتم البته حمون رفتم و يه چيزي كه نگران كرد اينكه چشمام خيلي درد مي كرد خصوصا چشم راستم كه مرتب قي مي كرد و خيلي فكرم و مشغول كرد احساس كردم كه بخاطر اينهمه زل زدن بيخودي توي شيشه مانيتور هستش و.......تا مهمون عزيز با ني نيش اومد خونمون و براي اينكه با اون فاميلمون تو آلمان صحبت كنه رفت واسم كارت خريد ، اونم چه كارتي 20 ساعت 400 تومن ، وقتي ديدمش چشمام گرد شد واقعا ذوق زده شدم ، خلاصه 1 ساعت و 10 دقيقه با اون فاميلمون تو المان چت كردم اونم 2 تا عكس از پسرش واسم فرستاد الان 8 سالشه و كلي بزرگ شده . از رفيق ديروز هم چند تا آف به دستم رسيد كلي حال داد ، يه جوراي دوسش دارم منم واسش آف گذاشتم 23 آن شه البته اگه تا اونوقت آفهاي من و بخونه و اصلا به دستش برسه الان هم مي خوام خوندن يه داستان جديد رو شروع كنم . جمعه هميشه واسه ي من يه روزه خاصه يه روزي كه احساس مي كنم همه دراي دنيا به روم بسته شده ، از بد روزگار هم من هميشه روزاي جمعه به فكر انجام كارهام مي يوفتم. الان داره يانگوم رو مي ده.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 22:40 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچ وقت حتي فكرش و هم نمي كردم اينكار رو بكنه ، خيلي بهم بر نخورد ولي كارش واقعا بچگانه بود ، نمي دونم مي شه روي اينطور آدمي اصلا حساب كرد؟!اصلا دليل اينكارش چي بود؟! اين كه فقط مال اون نبود كه به راحتي بردارتش و براي خودش عوضش كنه ، اوه ،من كه اصلا سر در نميارم ، اما اون چيزي كه امروز خيلي خوشحالم كرد آفهاي بود كه يه دوست قديمي برام گذاشته بود اونم بعد از يه مدت طولاني خيلي خوشحالم كرد ، البته يه خوشحالي همراه با استرس شديد ، آخه اون دوتا آيدي كه هك شد شك ندارم كه كاره خودشه ، راستي يادم باشه تا دير نشده پسوردش و عوض كنم ، اما بهرحال فك نمي كردم به اين زوديا ازش خبري بشه ، ديشب تا همين چند ساعت پيش هم داشتم به ريشه فك مي كردم اما آخرش اينقد اين فكراي احمقانه دلم و زد كه نگو نپرس ، ديروز هم حدوداي ساعت 6و7 بعد از ظهر تماس گرفتم خونه دوستم يه آقاي گفت كه نيستش ، فك كنم رفته بود بيرون ، بهرحال اميدوارم حسابي خوش باشن ، ما كه فراموش شده و اراذل و اوباشيم ،...... چه رسمي داره اين دوره زمونه ، كه هر روزش يه جور عاشق كشونه ،...... حقيقتا بعد از اين همه سال نه خودم و مي شناسم و نه دنياي رو كه توش زندگي مي كنم ، آدماي اطرافم هم كه جاي خود دارن ، هر كدومشون رو بايد يه جور رام كرد و تو اين بازي انگار من اصلا رام كردن بلد نيستم ، خشن ، صبور ، تنها و مغرور ، البته همه اينها بخاطر اين خلقياتم نيست ، بخاطر طرز ديدن آدمهاييه كه دور و تا دورم و گرفتن ، و محبت بيش از اندازه بهشون موجب مرض مي شه ....... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 14:20 توسط شقايق
|
|
||
|
|
|
|
|
در ميان انبوه انسانهاي كه اطرافم را گرفته اند دلم سخت تنگ است ، انگار در دنيا آويزونم ، نه عشقي و نه حتي مهري كه تو دلم جا به جا بشه ، در مقابل پدر و مادر و خواهر و برادر هم هميشه محكوم منم ، يه محكوم احمق كه ..... با خدا هم كه مدتيه غريبه شدم ، راستش شديدا خودمو گم كردم ، احساس مي كنم من براي هيچ كس مهم نيستم و حقيقتا و از ته دل هيچكي من و دوست نداره ، اين و از مسافرتي كه داشتم فهميدم ، يعني قبلش هم فهميده بودم ولي حالا مطمئن شدم ، وقتي رمان مي خونم دلم مي خواد همون شخصيت اولش باشم همون دختري يه پسر عاشقانه و صادقانه دوستش داره و آخرش بهم مي رسن و خوشبخت مي شن ، من قبل از اينكه هر اتفاقي بيفته بخوبي فهميدم كه اين راه بن بسته چون خيلي خودخواه بود ، نمي دونم شايد اونم در مورد من اينطوري فك كنه ولي من بيشتر از اون نمي تونستم براش از جان گذشتگي كنم ، از دست بابا و مامان هم كه دلم خونه ، شايد اين حرف يكمي در شان يه دختر 22 ساله نباشه ، اما من اگه اينجا خالي نشم پس كجا؟ فقط اينجا خوبيش اينه كه كسي نمي شناستت و عواقب بعدي هم نداره پس راحت مي شه حرف بزني ، روزاي اول كه تنهام گذاشت خيلي سخت گذشت اما كم كم برام عادي شد ، خدا رو شكر كه ديگه بر نگشت ، اما موضوع اون سفر و اون عكس توي صفحه لپ تاپ حسابي من و مشغول كرده ، راستش خيلي دوستش دارم و همين اشكم و در مياره اما هرگز نمي خوام مطرحه كنه ، آخه مگه مي شه اون اين حرف رو بزنه ، منم مي دونم اون اين و نمي گه چون عاقلتر از اين حرفاست ، فقط اعصاب من و خورد مي كنه ، بهرحال به اون كه بد نمي گذره مشكلي هم براش پيش نمياد. چقد بده از همه دور باشي حتي از خدا .... چقد بده تو دلت به هيچ كس اعتماد نداشته باشي و هيچ كس و واقعا دوست نداشته باشي ...... گاهي به اين فك مي كنم كه واقعا من بدم يا اينكه آدم خوب دوروورم نيست؟! ولي به خودم ايمان دارم ، من حتي از اون هيچي نخواستم جز ، اوووووووو ، باز اون حوادث تلخ يادم اومد و ته دلم لرزيد ، ولي شايد بايد پيش ميومد تا براي من خيلي چيزا معلوم شه ، خودم خوب مي دونم كه خيلي دل رحمم و به دليل داشتن يه سري اعتقادات خيلي مهربونم ، مي دونم اينا تعريفاي اضافي از خودم نيست و عين واقعيته ، اما ........ خدايا چند روز بيشتر تا كنكور باقي نمونده ، مي خواي از آرزوهام برات بگم ..... خب خوب گوش كن ، من آرزو دارم كه دانشگاه امسال دانشگاه سراسري رشته مورد علاقم قبول بشم و از اين خونه برم 2 سالم 2 ساله ، خودت كه خوب مي دوني قلبم داره مي تركه ، اگه سراسري قبول شم ديگه اونقد هزينه نداره كه بابا غر بزنه ، اونم مي شه يه دوران جديد توي زندگيم ف فقط نمي خوام توي اين نقطه بمونم ، آخه من اگه يه جا بمونم مي ميرم ، مي گندم ، اي خدا .... مي دونم خيلي كمكم كردي ولي تو رو بزرگي خودت اين رو هم بده ، اي خدا ، اي خداي مهربون ، تو كه واست هيچي نشود نداره ، من كه دارم توي اين شرايط خفه مي شم ، هيچكي هم كه من و دوست نداره . براي اولين پست اينهمه دلتنگي عاليه ديگه ، با اين همه تنفري كه همه از من تو دلشون دارن ، خدا بهم رحم كنه. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 14:34 توسط شقايق
|
|
||